لسان الملك سپهر
213
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
بحيرا مىخواندند و پسر ابى ربيعه بود و بر شريعت عليه السّلام و روش رهبانان مىزيست ، صومعهاى داشت كه هماكنون به دير بحيرا مشهور است ، و او مردى به غايت بزرگ و نامور بود ، چنان كه نوشيروان به دو نامه مىكرد و او را بزرگوار مىداشت و اين بحيرا در كتب انبياى سلف و نامههاى باستان ديده بود كه پيغمبر آخر الزّمان به صومعهء او عبور خواهد كرد و او را ديدار خواهد نمود . و روزگارى بود كه بدين آرزو انتظار مىبرد ، روزى بر بام صومعه بود و چشم به راه مىداشت ، ناگاه كاروانى ديد كه طىّ مسافت مىكند و ابرى سفيد بر ايشان سايه انداخته و هيچ از كاروانيان كناره نمىجويد . بحيرا با خويش انديشيد كه مقصود من در اين كاروان تواند بود ، و از آن سوى ابو طالب نگران بود ، ناگاه آن صومعه را ديد كه مانند دابه به جنبش آمده به سوى قافله همىآمد و چون نزديك رسيد بايستاد ، پس بحيرا از صومعه بيرون شده به ميان قافله همىآمد و با هيچ كس سخن نگفت تا آن حضرت را بديد كه سحاب بر سر او ايستاده بود . پس به نزديك او شد و گفت : ان احدا فأنت أنت و كاروانيان در آنجا فرود شدند و در كنار درختى خشك كه اغصان اندك داشت جاى كردند . در حال آن درخت سبز گشت و شاخههايش بباليد و به سوى آن حضرت متمايل گشت و سه گونه ميوه آورد كه يكى از آن زمستانى و دو ديگر تابستانى بود . مردم قافله در عجب شدند و بحيرا نيك به حيرت رفت و آنگاه بشد و از بهر پيغمبر طعامى بياورد ، چندانكه او را كفايت كند و گفت : كيست متولى امر اين پسر ؟ ابو طالب فرمود : منم . گفت : تو را با وى چه نسبت است ؟ فرمود : عمّ اويم . عرض كرد كه : او را عمّ بسيار است تو كدامى ؟ ابو طالب فرمود : من برادر پدر اويم از يك مادر . بحيرا گفت : اشهد انّه هو و الّا فلست بحيرا پس با ابو طالب گفت : مرا اجازت دهى كه اين طعام به نزديك وى برم ؟ ابو طالب او را اجازت داد و به آن حضرت گفت : اى فرزند اين مرد دوست دارد كه تو را اكرام كند از طعام او كناره مفرماى ، آن حضرت با بحيرا فرمود : اين طعام از بهر من است يا اصحاب را نيز بهره بود ؟ عرض كرد كه : خاصّ از بهر تو است . فرمود كه : من هرگز بىاين جماعت طعام نخورم ، بحيرا عرض كرد كه : مرا زياده از اين خوردنى به دست نيست ، فرمود : تو اجازت كن تا همين مقدار را با ايشان خورم . بحيرا بدان